تبلیغات
๑۩۞۩๑ زندگی زیباست ๑۩۞۩๑ ... - ماجرای دعوای امام(ره) با دخترش و پرداخت دیه به او ...
๑۩۞۩๑ زندگی زیباست ๑۩۞۩๑ ...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :من...
مطالب اخیر
آنچه می‌خوانید خاطراتی از خانم زهرا مصطفوی دختر بنیانگذار كبیر انقلاب اسلامی است:

آنچه از دوران بچگی یادم هست، این است كه من حدود ۸ ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقای اشراقی) ۱۲ سال داشت. ما با بچه‌های منزل همسایه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقای كمالوند بود، عروسك‌‌بازی می‌كردیم... گاهی هم گرگم به هوا بازی می‌كردیم. امام به ما گفته بودند منزل آقای كمالوند نرویم.

ایشان از علما و از دوستان امام بودند. این دوستی هم قصه جالبی دارد. به ما گفته بودند به آنجا نروید. هر وقت می‌خواهید بازی كنید، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بیاید پیش شما. پشت‌ بام‌های منزل ما به یكدیگر راه داشت. ما همگی بچه بودیم، ولی آنها نوكر ۱۴- ۱۵ ساله‌ای داشتند كه به تازگی صدایش دورگه شده بود. به همین جهت آقا دستور داده بود شما نباید به منزل آنها بروید.

وقتی آقا از مسجد سلماسی برمی‌گشتند و به طرف منزل می‌آمدند، از پشت كوچه صدای گرگم به هوای ما بچه‌ها را شنیدند. وقتی به منزل آمدند، از كارگرمان - زیور - پرسیدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقای كمالوند.» گفتند: «برو بگو بیایند.» ما خیلی ترسیدیم. برگشتیم به منزل و سه‌تایی توی زیر زمین رفتیم، خطاب امام، بیشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود. امام یك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه دیوار زیرزمین زدند و گفتند: «من نگفتم نروید؟ چرا رفتید؟» بسیار هم عصبانی بودند. چوب شكست و یك تكه‌اش به پای خواهرم خورد. بلند شدیم و به اتاق رفتیم و من دیدم پای خواهرم كمی كبود شده است.

شب به آقا گفتم: «خرده چوبی كه به دیوار زدید و شكست، به پای صدیقه خورده و پایش كبود شده.» امام پرسیدند: «واقعاً؟» گفتم: «بله.» گفتند: «برو بگو بیاید.» صدیقه خانم آمد و امام پایش را دیدند و به او دیه دادند! من به خودم گفتم ای كاش پای من كبود شده بود! امام تا این حد روی مسائل شرعی دقت داشتند، در حالی كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتی كه امام داشتند، ما از ایشان خیلی حساب می‌بردیم. البته حق با ایشان بود من خیلی شلوغ بودم.



نوع مطلب : کشکول ...، جرعه ای از خورشید ...، 
برچسب ها : امام خمینی، زهرا مصطفوی، امام خمینی دیه،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 خرداد 1390
جمعه 17 شهریور 1396 01:52 ب.ظ
I was extremely pleased to uncover this page.
I want to to thank you for ones time due to
this wonderful read!! I definitely enjoyed every
little bit of it and I have you saved to fav to look at new things in your web site.
جمعه 13 مرداد 1396 06:09 ق.ظ
That is very fascinating, You are an overly skilled blogger.
I have joined your rss feed and look ahead to looking for more
of your magnificent post. Also, I've shared your website in my social networks
چهارشنبه 11 مرداد 1396 03:58 ب.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your weblog and in accession capital
to assert that I acquire in fact enjoyed account your blog posts.
Any way I'll be subscribing to your feeds and even I achievement you access consistently quickly.
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:00 ق.ظ
This design is incredible! You certainly know how to keep a reader amused.

Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Great job.
I really enjoyed what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
جمعه 6 مرداد 1396 11:09 ب.ظ
No matter if some one searches for his vital
thing, therefore he/she wishes to be available that in detail,
thus that thing is maintained over here.
جمعه 6 مرداد 1396 06:24 ب.ظ
I got this site from my pal who shared with me on the topic of this web site and now this
time I am browsing this web page and reading very informative posts at this time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی